آفاق موثقیAfagh Movasseghi

وب‌سایت رسمیOfficial Website

نقاش | نویسنده | شاعر

انسان،
پس از انسان

مجموعه نقاشی سیاه‌قلم

میان آنچه می‌بینیم و آنچه هستیم، راهی طولانی‌ست.

Art Exhibitionنمایشگاهزمان: ۱۵ آبان ۱۴۰۵
ساعت: ۱۶ تا ۲۱
مکان: خانه گستر، قطعه CT46، ساختمان جام جم

در این مجموعه، نقاشی‌ها به کلمات می‌رسند.
هر چهره داستانی دارد و هر داستان دریچه‌ای به جهان پنهان انسان.

حضور شما، به این دیدار میان چهره‌ها و روایت‌ها، گرما می‌بخشد.
خوشحال می‌شوم در این تجربه با من و آقا پیری همراه باشید.

نقاشی سیاه‌قلم «آقا پیری»؛ چهره‌ی مردی سالخورده با موهای بلند و ریش

درباره‌ی مجموعه About

گاهی یک چهره، بیشتر از آنچه به چشم می‌آید، حرف برای گفتن دارد:
از هویت‌هایی که در سکوت شکل می‌گیرند و پرسش‌هایی که انسان هنوز پاسخ قطعی برای آن‌ها پیدا نکرده است.

در «انسان، پس از انسان»، سعی کردم از ظاهر چهره‌ها عبور کنم و به لایه‌های پنهان وجود نزدیک شوم:
به پیوندهای پنهان میان گذشته و حال، خود و دیگری، آفریننده و آفریده.

در این مجموعه، هر نقاشی با روایتی همراه است. تصویر، کلمات و صدا در کنار هم فرصتی می‌سازند برای مکث کردن، شنیدن و دوباره نگاه کردن.

شاید آنچه ما را از یکدیگر جدا می‌کند، همیشه به‌اندازه آنچه میانمان مشترک است، روشن نباشد.

«وقتی از ظاهر عبور کنیم، از انسان چه چیزی باقی می‌ماند؟»

پادکست نمایشگاه Podcast

روایتی از داستان دختر و آقا پیری.
روایت صوتی: حدود ۱۸ دقیقه

دیدن آثار نمایشگاه ↓
متن روایت

دیگه تموم شده بود...

بالاخره روزی رسیده بود که نزدیک دو سال منتظرش بودم. نقاشیا آماده بودن، داستان‌ها نوشته شده بودن و قرار بود آدمایی که تا دیروز فقط روی کاغذ زندگی می‌کردن، برای چند ساعت از قاب‌ها بیرون بیان و روبه‌روی آدمای واقعی قرار بگیرن. نقاشیا رو روی پایه‌ها گذاشته بودم و شناسنامه‌ی هر کدوم رو هم بالا سرشون. همه‌چی طبق یه چارچوب و اصول بود، همون‌طور که همیشه انتظارش می‌رفت.

داشتم کاغذهای اضافه رو از روی میز مرتب می‌کردم که یک‌دفعه گفت:

فکر می‌کنم یه چیزی رو اشتباه کشیدی.

یهو دلم هوری ریخت، گفتم: کدومشون؟

ولی جوابی نداد.

آقا پیری از اون آدم‌هایی بود که وقتی تصمیم می‌گرفت چیزی نگه، حتی اگه دنیا به آخر می‌رسید، حرف نمی‌زد. البته دنیا هم اگه به آخر می‌رسید، احتمالا اول ایراد می‌گرفت که چرا زودتر خبرش نکردن.

گفتم: خب، حداقل یه نشونه بده، این‌همه آدم کشیدم.

گفت: خودت باید بفهمی.

نگاهم رو به نقاشیا دوختم. همه‌شون رو خودم کشیده بودم. ساعت‌ها به صورت‌هاشون نگاه کرده بودم، خط زده بودم، پاک کرده بودم و دوباره از نو ساخته بودم. برای هر کدوم داستانی نوشته بودم، چیزهایی که شاید کسی از روی یک تصویر به ذهنش نمی‌رسید.

اما حالا که کنار هم قرار گرفته بودن، انگار چیزی بینشون بود که موقع کشیدنشون ندیده بودم.

گفتم: آقا پیری، من این آدمارو از روی تصویراشون کشیدم؟

آقا پیری گفت: این که نشد جواب، دختر!

خب راست می‌گفت، یا شاید فقط خوب بلد بود آدم رو به جایی برسونه که دیگه جوابای خودش هم به دردش نخورن.

به نقاشیام نگاه کردم.

پرونده‌ای باز شده بود که متهمش من بودم و شاکیش پیرمردی که خودم کشیده بودمش. البته اون همیشه شاکی بودا، حتی از اسمی که براش گذاشته بودم.

ولی خب الان من حتی نمی‌دونستم اتهامم دقیقا چیه؟

دوباره به نقاشیام نگاه کردم. اونا هم داشتن منو نگاه می‌کردن.

اولین نگاهم به نقاشی افتاد که خط‌هایی از صورتش بیرون زده بود. مدتی بهش نگاه کردم. چیزی درون اون چهره بود که نمی‌خواست به مرزهای صورتش محدود بمونه.

با خودم فکر می‌کردم: آدم تا کجا می‌تونه از چیزی که دیده می‌شه فراتر بره، بدون اینکه واقعا از چیزی که هست دور بشه؟

مداد رو از روی میز برداشتم و بین انگشت‌هام چرخوندم.

آقا پیری گفت: حالا فهمیدی چی رو اشتباه کشیدی؟

گفتم: هنوز نه...

بعدش گفت: پس چرا لبخند می‌زنی؟

گفتم: چون فعلا فقط متهمم، نه محکوم.

پیرمرد زیر لب چیزی گفت که درست نشنیدم، یا حداقل اون موقع دلم نمی‌خواست بشنوم.

از کنار اون نقاشی گذشتم و چشمم به مردی افتاد که خارها مثل تاجی بی‌تلالو روی سرش بودن. شاید باید از او شروع می‌کردم، از کسی که رنجش، پیش از اونکه چیزی درباره‌اش بدونی، خودش رو به نگاهت تحمیل می‌کنه.

آقا پیری گفت: به چی نگاه می‌کنی؟

گفتم: به نقاشی... می‌دونی، آقا پیری، گاهی یه نشونه اون‌قدر بزرگ می‌شه که صاحبش رو پشت خودش پنهان می‌کنه، بعد آدما به جای اینکه کسی رو ببینن، فقط همون نشونه رو به خاطر می‌سپارن.

آقا پیری با دقت نگاهم کرد و گفت:

دختر، باز شروع کردیا... این رو از کجا آوردی دیگه؟

گفتم: آقا پیری، شما با این روشی که داری پیش می‌بری، زندگی رو برای همه سخت می‌کنیا.

بهم گفت: زندگی رو من سخت نکردم؛ تو برای هر چیزی یه جواب پیدا می‌کنی، بعد تازه یادت می‌افته سوال چی بوده.

خواستم چیزی بگم، اما دیدم حرفش اونقدرا هم بی‌ربط نیست.

از نقاشیم فاصله گرفتم و چشمم به دو زنی افتاد که کنار هم بودن، یکی با گلی تو موهاش و اونیکی با کلاهی روی سرش و نگاهی محکم.

دو چهره‌ی متفاوت، دو داستان؛ و من برای هر کدوم گذشته‌ای تصور کرده بودم: حرف‌هایی که شاید گفته بودن، اتفاق‌هایی که شاید از سر گذرونده بودن و آینده‌ای که می‌تونست انتظارشون رو بکشه.

همه‌چیز تو ذهنم مرتب بود و من برای هر دو چیزهایی تو ذهنم ساخته بودم.

اما حالا که کنارشون ایستاده بودم، به این فکر می‌کردم که آدم گاهی از یک نگاه، یک زندگی کامل می‌سازه، بعد اون‌قدر به داستان خودش عادت می‌کنه که یادش می‌ره همه‌چیز از یه نگاه شروع شده بود.

و حالا این دو زن شاید هیچ‌کدوم شبیه داستان‌هایی نبودن که براشون نوشته بودم.

از کنارشون گذشتم. اون‌طرف‌تر، چهره‌ای بود که حتی فرصت این حدس‌زدنا رو هم از من می‌گرفت.

آره... صورتش پوشیده بود.

به نقاشیم که نگاه می‌کردم، چیزی که نمی‌دیدم بیشتر از چیزی که می‌دیدم توجهم رو جلب می‌کرد.

وقتی چهره‌ای پیدا نیست، ذهن بیکار نمی‌مونه و جاهای خالی رو پر می‌کنه، برای چیزی که نمی‌دونه دلیل می‌سازه و برای کسی که نمی‌شناسه، گذشته می‌نویسه.

آقا پیری گفت: تو درباره‌ی این چی می‌دونی؟

گفتم: به اندازه‌ی چیزی که می‌بینی و اون چیزهایی که نمی‌بینی، آقا پیری.

پیرمرد سرش رو کمی کج کرد و گفت: پس ممکنه هرچی بیشتر درباره‌اش فکر کنی، از خودش دورتر بشی.

گفتم: این‌طوری پس بهتره درباره‌ی هیچ‌کس چیزی نگیم، آقا پیری؟

پیرمرد گفت: بیا، باز شروع کردیا، دختر؛ من اینو نگفتم.

گفتم: خب، آخه شما هم هیچ‌وقت چیزی رو کامل نمی‌گین.

آقا پیری گفت: چون تو قبل از اینکه حرفم تموم بشه، جوابش رو آماده می‌کنی.

زیر چشمی نگاش کردم و رفتم سراغ نقاشی بعدیم و جواب آقا پیری رو هم گذاشتم سر وقتش بهش بدم.

تو نقاشیای بعدم چهره‌ها پنهان نبودن، زخم‌ها پیدا بودن.

آقا پیری گفت: اینا رو می‌شناسی؟

گفتم: خب، من کشیدمشون.

یهو گفت: نپرسیدم کی کشیده؛ گفتم واقعا می‌شناسی؟

بهشون نگاه کردم، می‌خواستم بگم: خب، دونستن شکل یه چیزه، ولی با دونستن خود اون چیز فرق داره.

ولی به جاش گفتم: از کجا باید شناختشون؟

هر دو برای چند لحظه فقط به نقاشیا نگاه کردیم.

یهو آقا پیری گفت: شاید همیشه لازم نیست از جایی شروع کنی که فکر می‌کنی باید شروع کنی.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی همین که پرسیدی...

اوف... دوباره از اون جوابایی بهم داد که تا چند روز باید به خودم می‌گفتم: اصلا بیکار بودی ازش سوال پرسیدی؟

از این جواب‌های نصفه‌نیمه حرصم می‌گرفت، انگار قرار نبود هیچ‌وقت چیزی رو تموم کنه، نه حرف‌هاشو، نه بحث‌هاشو، نه حتی سکوتش رو.

یهو نگاهم روی صورت مردی موند که دیگه زنده نبود، کنار بقیه بودا، اما انگار فاصله‌اش با قاب‌های دیگه خیلی بیشتر بود.

مدتی چیزی نگفتم. صورت مرد تو خودش انگار محو شده بود، مثل چیزی که زمان آروم‌آروم از روش عبور کرده باشه.

آقا پیری هم ساکت بود، اما این سکوتش با سکوت‌های معمولش فرق داشت؛ نه می‌خواست آدم رو وادار کنه جواب بهتری پیدا کنه، نه اینکه پشتش یک تذکر آماده مثل همیشه پنهان کرده بود.

فقط سکوت بود، یه سکوت خالص.

به مرد نگاه کردم و به این فکر می‌کردم که وقتی کسی دیگه نیست، چه چیزی از او باقی می‌مونه؟

گفتم: آقا پیری، فکر می‌کنی آدم‌ها بعد از رفتن هم تغییر می‌کنن؟

آقا پیری آهسته گفت: اون آدم که دیگه نیست، دختر، این ماییم که هر بار جور دیگه‌ای به یادش میاریم.

بعدش پرسید: این یکی چرا فریاد می‌کشه؟

به زنی نگاه کردم که سرش باند داشت و بعد به اونیکی که داشت کنارش فریاد می‌کشید و بعد به کلمه‌ی «فریاد» فکر کردم.

واقعا چرا؟

گاهی چیزی رو که نیست می‌فهمیم و چیزی رو که هست نه، و بعد برای اینکه ندونستنمون معلوم نشه، بهش یه اسم می‌دیم، بعد با همون خیال خودمون رو راحت می‌کنیم.

گفتم: شما همیشه باید آدم رو گیر بندازیا، آقا پیری؟

گفت: نه... بعضی وقت‌ها خودت به‌اندازه‌ی کافی خوب این کار رو می‌کنی، دختر؛ دیگه نیازی به من نیست.

خندیدم و گفتم: خیلی ممنون، می‌دونی، آقا پیری، واقعا حضور شما تو این مجموعه ضروری بودا!

اونم با غرور همیشگیش گفت: بالاخره یکی باید حواسش به کارات باشه، نمی‌شه که یه چیزی بکشی و بدون بازخواست من بری پی کارت؛ هر چیزی اصولی داره، دختر.

زیر لب گفتم: باز شروع کرد، البته نمی‌دونم شنید یا نه!

رفتم سراغ نقاشی بعدیم. نقاشی بعدم پسری بود که موهای فری داشت و یه سمت صورتش تاریک بود.

نگاهم بین دو بخش چهره‌اش می‌رفت و می‌اومد. دلم می‌خواست براش معنایی پیدا کنم، چیزی که بتونم به اون تکیه کنم و بگم: خب، بفرما، آقا پیری، اینم جواب.

اما هر بار که به نتیجه‌ای نزدیک می‌شدم، دوباره از خودم می‌پرسیدم: آیا این معنا تو خود تصویره یا من دارم اینو به تصویر اضافه می‌کنم؟

آقا پیری گفت: خب، دختر، این یکی رو دیگه چی می‌گی؟

گفتم: عومممم... هنوز هیچی.

یهو گفت: عجب، بالاخره یاد گرفتی قبل از جواب دادن یک‌کم هم صبر کنی.

گفتم: نگران نباش، آقا پیری، اینم می‌گذره.

گفت: معلومه که می‌گذره، دختر جون؛ آخه تو حتی برای صبر کردن هم عجله داری.

لبخند زدم و دوباره به پسر نگاه کردم، به این‌که یه چهره می‌تونه هم‌زمان چیزهای متفاوتی پیش چشم آدم بذاره. اما ما معمولا دوست داریم از میون اونا یکی رو انتخاب کنیم، یه توضیح... یه توضیح که همه‌چیز رو مرتب کنه و خیالمون رو راحت.

شاید به همین دلیل بود که از جواب‌های نصفه‌نیمه خوشم نمی‌اومد؛ جواب‌های نصفه‌نیمه برام مثل یه پیتزای نصفه‌نیمه بود که نمی‌خواستم بهش حتی دست بزنم، حتی اگه اون پیتزا رست بیف باشه و البته از نوع اسپایسیش.

به نقاشی بعدی نگاه کردم: مردی که مستقیم به روبه‌روش نگاه می‌کرد و لبخندش ملایم بود. از اون لبخندا که آدم ممکنه از کنارش بگذره و فکر کنه چیز خاصی برای فهمیدن وجود نداره.

بعد از این‌همه چهره، به خودم گفتم: بالاخره به کسی رسیدم که لازم نیست درباره‌اش کلی فکر کنم.

آقا پیری گفت: این یکی رو شناختی، نه؟

گفتم: نه.

گفت: پس چرا این‌قدر راحت نگاهش می‌کنی؟

شونه بالا انداختم و گفتم: شاید چون به نظر نمی‌اد چیزی رو ازم پنهان کرده باشه.

پیرمرد خندید و گفت: باز یه چیزی از خودت براش درآوردیا، اینو از کجا فهمیدی؟

خواستم جواب بدم، اما واقعا من چیزی درباره‌ی این مرد نمی‌دونستم. فقط لبخندش رو دیده بودم و از روی همون لبخند، احساس راحتی می‌کردم.

البته شاید همین کافی بود که برای چند لحظه فراموش کنم چقدر کم می‌دونم.

قبل از اینکه آقا پیری منو بازخواست کنه، خودم پیش‌قدم شدم و گفتم: خو، آقا پیری، شما بگین، چی رو اشتباه کشیدم؟

ابروی پرپشتش رو داد بالا و زیر چشمی با لبخند ریزی نگام کرد و گفت: عجب...

بعد خندید و گفت: دختر، حیف که دوستت دارم.

خب، حالا اول بهم بگو: هنوز فکر می‌کنی جوابش توی یکی از این قاب‌هاست؟

دختر، شاید صورتشون رو درست کشیده باشی، شاید هم نه. اما از کجا می‌دونی چیزی که ازشون فهمیدی، همون چیزیه که واقعا بوده؟

به چهره‌ها نگاه کردم. همشون مقابل من ایستاده بودن و انگار اونا هم انگشت اتهامشون به سمت من بود. حتی کسی که اول از همه کشیده بودمش، اونم روبه‌روم نشسته بود و داشت بازخواستم می‌کرد.

بله... آقا پیری.

پیرمردی که با سایه و روشن‌ها ساخته بودمش، اما حرف‌هایی می‌زد که انگار من رو بهتر از خودم می‌شناخت.

به چشم‌های هم خیره شدیم. من به این فکر می‌کردم که شاید خودم هم از همون جنس تصویرهایی باشم که ساختم، تصویری که دیگران از من دارن، تصویری که خودم از خودم ساختم و چیزی که شاید میون این دو گم شده باشه.

به آقا پیری نگاه کردم و گفتم: یه چیزی برات بخونم؟

گفت: اگه قراره طولانی باشه، اول بگو که همین اول بگم نه...

خندیدم و گفتم: تو دیگه مثل بقیه نباش، آقا پیری، یکم حوصله کن و گوش بده.

و بعدش شروع کردم به خوندن:

من در آینه تصویر تو را می‌دیدم
در خیالم مَن بود
هر شب و روز تو را می‌دیدم
آن منی را که مَن‌اش در مَن بود
در خیالم جان و روحم یک مَن
آن جدا مَن شده، از هر مَن بود
تو مرا از تو گرفتی یک دَم
آن تویی را که غریب، در مَن بود
جان آن مَن که جسد نامیدند
بی تو پوسید به دَم، چون مَن بود
من تو بودم یا تو بودی در من؟
آنکه پوسید کدامین من بود؟
من ندانستم کجا مَن گشتم
آن فراموشی چرا در من بود؟
بعد من، تو به تو برمی‌گردی؟
آن تویی که چون منی در من بود
کاش می‌دانستم تو بودی یا من؟
آن رها گشته که نام‌اش، من بود

وقتی خوندنم تموم شد، آقا پیری چیزی نگفت. منم دلم نمی‌خواست سکوتش رو با سوال یا شوخی پر کنم. به صورتش نگاه کردم: به خط‌هایی که خودم کشیده بودم، به موها و ابروهاش، به چین‌هایی که با مداد ساخته بودم و حالا تو قاب شکل یک آدم رو پیدا کرده بودن.

نمی‌دونستم اون تو این سکوت چه فکری می‌کرد. شایدم لازم نبود هم بشنوم، چون بعضی چیزها وقتی به زبون میان، کوچک‌تر از چیزی می‌شن که درون آدم بودن.

روبروی نقاشی آقا پیری، مقوای سفیدی رو روی سه‌پایه گذاشتم و یک قلمو هم کنارش. دلم خواست هر کدوم از بازدیدکننده‌ها چیزی رو روی اون بنویسه: خاطره‌ای، فکری یا فقط چند کلمه از چیزی که تو این چهره‌ها دیده بود.

به مقوا نگاه کردم. سفید بود، خیلی سفید... آماده برای اینکه کسی چیزی بهش اضافه کنه.

آقا پیری گفت: بالاخره فهمیدی کدوم رو اشتباه کشیدی؟

لبخند زدم و گفتم: نه، آقا پیری.

پیرمرد گفت: پس این‌همه گشتن برای چی بود؟

کمی فکر کردم و گفتم: شاید برای اینکه بفهمم نمی‌دونم.

آقا پیری سرش رو تکون داد و گفت: بالاخره یه جواب درست دادی.

گفتم: لطفا این لحظه رو خراب نکن، آقا پیری.

بعدش یهو هر دو خنده‌مون گرفت و من دوباره به نقاشی‌هام نگاه کردم.

آدم‌هایی که کشیده بودم هنوز تو قاب خودشون بودن، اما حالا هر چهره فراتر از خطوطی بود که کشیده بودم.

نمایشگاه بعد از یه روز قراره تموم بشه، اما پرونده‌ای که آقا پیری باز کرده بود هنوز بسته نشده.

پرونده‌ی نقاشی که نقاشیاش متهمش کرده بودن، همونایی که خودش بهشون هویت داده بود.

نمی‌دونم، شاید واقعا متهم من بودم و شاید هم هرکسی که روبه‌روی این چهره‌ها می‌ایسته، اونم سهمی تو این اتهام داشته باشه.

حالا که به پایان رسیده بودم، هنوز یه سوال برام باقی مونده بود؛ این سوال که: اگه روزی تصویری که از خودت ساختی فرو بریزه، چه چیزی از تو باقی می‌مونه؟

انسان، پس از انسان

© آفاق موثقی

آثار The Works

روی هر اثر بزنید تا شناسنامه و داستانش باز شود.

نقاشی سیاه‌قلم «آقا پیری»، قسمت اول از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت اول: آقا پیری

خب، این آقا پیریه...

احتمالاً خودش از اینکه اسمش رو گذاشتم آقا پیری خوشش نمیاد. از چهره‌اش پیداست آدمی نیست که به‌سادگی با چیزی کنار بیاد حتی شاید با اسم خودش. ماجرای آشنایی‌مون هم چندان عجیب‌وغریب نبود. من بودم و یک کاغذ و مداد و صورتی که کم‌کم داشت زیر دستم شکل می‌گرفت. البته حالا که فکرش رو می‌کنم، شاید بهتر بود همون اول بی‌خیالش می‌شدم. ولی خب، وقتی چیزی رو شروع کرده باشی، همیشه نمی‌تونی به همین راحتی رهاش کنی. نمی‌شد وسط کار بگم: «شرمنده داداش، انگار از هم وایب نمی‌گیریم و بذارمش کنار.»

پس کشیدمش. نمی‌دونم دقیقاً از کِی، اون تصویر ساده کم‌کم به کسی تبدیل شد که می‌تونستم توی ذهنم باهاش حرف بزنم. کسی که انگار همیشه چیزی برای پرسیدن داشت و هیچ جوابی هم به‌اندازه‌ی کافی قانعش نمی‌کرد. چهره‌اش از اون صورت‌ها بود که اگر بهش می‌گفتی «من خودم انتخاب کردم این‌طوری زندگی کنم»، اول یه نگاه بهت می‌کرد و بعد می‌پرسید: «حالا چرا؟»

و تو تازه می‌فهمیدی که قراره تا شب بازجویی بشی. البته بیشتر وقت‌ها بحثمون به جایی نمی‌رسید چون گاهی من حوصله نداشتم و کلا اونم انگار بلد نبود کوتاه بیاد، یه ترکیب فوق‌العاده برای اعصاب‌خوردی...

با این‌حال، چیزی توی این رابطه بود که نمی‌تونستم نادیده‌اش بگیرم. من بهش چهره داده بودم، ولی اون انگار داشت یه چیزهایی رو توی من از خواب بیدار می‌کرد.

نمی‌دونم، حالا اینکه دقیقاً چی بود بمونه برای بعد، لطفا از همین اول انتظار نداشته باشین که همه‌چیز رو براتون اسپویل کنم. بعضی وقتا واقعاً باید به مغزت بگی «عزیزم خسته نباشی ولی الان وقتش نیست». خلاصه آخر اسمش رو گذاشتم آقا پیری و قراره یه روز روبروش بشینم و براش شعر بخونم.

بگذریم... این آقا پیریه و ظاهراً تازه اول ماجراست...

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «فروپاشی مقدس»، قسمت دوم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت دوم: تو منو چطور می‌بینی؟

داشتم این بیت از شعرم رو زمزمه می‌کردم: «من در آینه تصویر تو را می‌دیدم، در خیالم من بود»

که یکی از دوستام پرسید: «تو منو چطور می‌بینی؟»

سوال عجیبی بود. از اون سوال‌ها که آدم اول فکر می‌کنه جوابش رو می‌دونه اما وقتی می‌خواد به زبونش بیاره می‌فهمه قضیه به این سادگی هم نیست. می‌تونستم بگم آدم خوبی می‌بینمت، یا پیچیده‌ای، یا نمی‌شه راحت شناختت. ولی خب، این جواب‌ها رو که می‌شه از هر کسی گرفت: منم به‌جای جواب دادن، رفتم سراغ مداد و کاغذ و ازش نقاشی کشیدم با موهای فر کوتاه، یه چشم تیره و خط‌هایی که از اطراف صورتش بیرون زده بود، وقتی نقاشی تموم شد، بردمش پیش آقا پیری. یه نگاهی بهش انداخت و پرسید: «یعنی اونم خودش رو این‌طوری می‌بینه؟»

گفتم: «خب، مگه چیزی که آدم از یکی می‌بینه، لزوماً باید همون چیزی باشه که اون از خودش می‌بینه؟»

گفت: «نه، ولی اگه این دو تا با هم فرق داشته باشن، کدومشون به خود اون آدم نزدیک‌تره؟»

گفتم: «اگه هرکسی یه تصویر متفاوت از ما داشته باشه، بالاخره کدومش خود ماییم؟»

گفت: «شاید هیچ‌کدوم به‌تنهایی.»

گفتم: «پس خود آدم چی؟ اون که باید بدونه کیه»

نگاهم کرد و گفت: «باید بدونه؟ یا دوست داره بدونه؟»

این بار واقعاً نمی‌دونستم چی بگم، به نقاشی نگاه کردم. به اون چشم تیره، به خط‌هایی که از صورت بیرون زده بودن. انگار چیزی درون اون چهره نمی‌خواست به مرزهای صورتش محدود بمونه و بعد گفتم: «قرار نیست آدم برای هر چیزی که حس می‌کنه، یه توضیح داشته باشه.»

گفت: «آها، باز از زیر جواب در رفتی! بالاخره آدم باید تکلیفش رو با خودش روشن کنه.»

نقاشی رو برداشتم و برگشتم سراغ کارم. بعضی سوال‌ها رو نباید زیادی دست‌کاری کرد چون ممکنه قبل از اینکه جوابشون رو پیدا کنی، دیگه خود سوال هم برات همون سوال قبلی نباشه. البته به این فکر می‌کردم که وقتی به چهره‌ی کسی نگاه می‌کنیم، شاید مرز بین من و او اون‌قدرها هم مشخص نباشه و اگه چیزی که امروز بهش می‌گیم «من»، فردا برای خودمون هم غریبه بشه، چه چیزی باعث می‌شه هنوز باور کنیم که همون آدمیم؟

البته اینا رو به آقا پیری نگفتم. حالا شما هم لطفا هی از من نپرسین چرا این‌طوری کشیدمش چون من هنوز جواب آقا پیری رو هم ندادم.

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «بهای معصومیت»، قسمت سوم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت سوم: در بند خویشتن

نقاشی جدیدم رو به آقا پیری نشون دادم، مردی با تاجی از خار و نگاهی که انگار پشت خودش گیر افتاده بود. پرسید: «این آدم چرا خودش رو زندانی کرده؟ چرا تاجش رو برنمی‌داره؟»

به تاج خار روی سرش نگاه کردم و یاد یکی از بیت‌های شعرم افتادم:

«هر شب و روز تو را می‌دیدم، آن منی را که من‌اش در من بود»

و بعد گفتم: «شاید فکر می‌کنه اگه خودش رو آزاد کنه، دیگه نمی‌دونه کیه.»

گفت: «آدم که خودش رو زندانی نمی‌کنه.»

خندیدم و گفتم: «پس این‌همه آدم که تمام عمرشون سعی می‌کنن شبیه چیزی باشن که ازشون انتظار می‌ره، اسمش چیه؟»

گفت: «آدم باید یه اصولی داشته باشه.»

گفتم: «اصول داشتن با زندانی اصول خودت شدن یه کم فرق داره آقا پیری، نه؟»

چیزی نگفت. با خودم فکر کردم شاید ترسناک‌ترین زندان، اونیه که درش قفلی نداره چون اون‌وقت دیگه نمی‌تونی همه‌چیز رو بندازی گردن کسی که در رو به روت بسته.

آقا پیری پرسید: «داری به چی فکر می‌کنی؟»

گفتم: «به اینکه اگه یه روز درِ این زندان باز بشه، اون آدم هنوز می‌دونه کیه؟»

می‌دونین شاید گاهی اون‌قدر به تصویری که از خودمون ساختیم وفادار می‌مونیم که یادمون می‌ره پشت اون تصویر، چه چیزهایی رو پنهون کردیم.

آقا پیری گفت: «باز رفتی تو فکر؟»

گفتم: «خب، شما که نمی‌ذارین آدم یه نقاشی بکشه و بره پی کارش!»

دیگه چیزی نگفتم اما هنوز این سوال بود که اگه یه روز در زندان باز می‌شد، اون آدمی که بیرون میومد هنوز همون آدم قبلی بود؟ یا تازه می‌فهمید که هیچ‌وقت خودش رو درست نشناخته بود؟

شاید چیزی که ما را تعریف می‌کنه، فقط چیزی نباشه که هستیم شاید چیزهایی هم باشه که به خودمون اجازه ندادیم باشیم. اما اگه تمام عمر بخشی از خودمونو قربانی کرده باشیم تا به تصویر مشخصی از خودمون وفادار بمونیم، وقتی بالاخره ازش دست بکشیم، چه کسی آزاد می‌شه؟

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «من درون»، قسمت چهارم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت چهارم: آن سوی من

نقاشی بعدم زنی بود با کلاهی بر سر و گلی لابه‌لای موهاش. صورتش پیدا نبود؛ نمی‌شد فهمید چه احساسی داره یا اصلاً به چی فکر می‌کنه یا فقط شاید نمی‌خواست دیده بشه. البته شاید هم من بودم که دلم می‌خواست چیزی اون پشت پیدا کنم.

نقاشی رو به آقا پیری نشون دادم. نگاهی بهش انداخت و پرسید: «این زن کیه؟»

به گل لابه‌لای موهای زن نگاه کردم. شاید من کشیده بودمش چون فقط دلم خواسته بود. اما حالا فکر می‌کردم اگر کسی از این زن بپرسه چرا گل گذاشتی لای موهات، چه جوابی می‌ده؟

پرسیدم: «آقا پیری، شما همیشه همونی بودین که الان هستین؟»

گفت: «نه. ولی بالاخره آدم بزرگ می‌شه و خودش رو می‌شناسه.»

گفتم: «شاید یه روز یه کاری کردیم که بقیه ازمون خوششون اومده. بعد یاد گرفتیم همون‌جوری رفتار کنیم. کم‌کم هم خودمون باور کردیم که همینیم. حالا اگه یه روز دیگه نخوایم اون آدم باشیم، از کجا بفهمیم داریم خودمون رو تغییر می‌دیم یا تازه داریم خودمون رو می‌شناسیم؟»

آقا پیری سکوت کرد و بعد گفت: «بالاخره یه چیزهایی هست که آدم باید بهشون پایبند بمونه.»

گفتم: «قبول ولی اگه یه روز بفهمی چیزی که بهش پایبند موندی، دیگه باور خودت نیست و فقط چیزییه که از قدیم با خودت آوردی، چی؟»

گفت: «اون‌وقت باید ببینی چرا هنوز نگهش داشتی.»

یه بیت از شعرم رو براش خوندم: «در خیالم جان و روحم یک من آن جدا من شده، از هر من بود.»

پرسید: «دختر چند تا من داریم مگه؟»

خندیدم و بعد خواستم چیزی کنار گل بکشم، اما مکث کردم. همون کاری که ما تموم عمر می‌کنیم. هر بار چیزی به تصویرمون اضافه می‌کنیم، چیزی رو پاک می‌کنیم و بعد به تصویری که باقی مونده نگاه می‌کنیم و اسمش رو می‌ذاریم «من». اما اگر روزی نتونیم خودمون رو در اون تصویر پیدا کنیم چی؟

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «انتظار»، قسمت پنجم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت پنجم: آنکه باید می‌بودم

نقاشی بعدیم زنی بود با صورتی آرام و نگاهی که انگار به جایی دورتر از روبه‌رو خیره شده بود. چیزی در حالت چهره‌اش بود که نمی‌شد به‌راحتی فهمید؛ نه می‌شد گفت مغروره، نه مطمئن، نه حتی بی‌تفاوت. انگار یاد گرفته بود چیزی از خودش نشون نده.

نقاشی رو به آقا پیری نشون دادم. نگاهی بهش انداخت و گفت: «این یکی انگار می‌دونه چی می‌خواد.»

گفتم: «از کجا معلوم؟ شاید فقط یاد گرفته طوری به نظر بیاد که کسی ازش سوال نپرسه.»

گفت: «مگه بده آدم بدونه چی می‌خواد؟ بالاخره آدم باید یه جایی به خودش تکیه کنه.»

گفتم: «قبول. ولی اگه اون چیزی که بهش تکیه کرده، فقط تصویری باشه که بقیه ازش دوست داشتن چی؟ شاید بعضی وقت‌ها اون‌قدر نقش‌هامون رو خوب بازی می‌کنیم که یادمون می‌ره قبل از اون‌ها چه شکلی بودیم.»

گفت: «و اگه هیچ‌وقت اون نقش‌ها رو نشناخته باشیم؟»

گفتم: «خب، شما بگین. اگه یه روز نتونین مثل همیشه باشین، هنوز همون آدمین؟»

چیزی نگفت من هم ساکت شدم. شاید هیچ‌کس به‌اندازه‌ی خود ما نمی‌تونه ما رو در یک نقش نگه داره، نقشی که اول شروعش کردیم و بعد، برای از دست ندادنش ادامه‌اش دادیم.

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «پشت نقاب»، قسمت ششم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت ششم: ناشناخته در من

نقاشی جدیدم یه زن بود که صورتش رو با روسری پوشونده بود. این‌طوری که می‌گم «یه زن»، انگار دارم از یه زن معمولی حرف می‌زنم ولی این زن کسیه که تا حالا هیچ‌کس صورتش رو ندیده.

نقاشی رو به آقا پیری نشون دادم، پرسید: «چرا صورتش رو پوشونده؟»

گفتم: «شاید نمی‌خواد کسی بشناسدش.»

گفت: «خب، تو از کجا می‌شناسیش؟»

گفتم: «من که نمی‌شناسمش حتی صورتش روهم ندیدم.»

اخماش رفت تو هم و گفت «پس این رو از کجا کشیدی؟»

گفتم: «آقا پیری، شما چرا فکر می‌کنین آدم فقط وقتی چیزی رو دیده باشه، می‌تونه بشناسدش؟»

گفت: «آدم باید خودش باشه، این‌همه پنهون‌کاری برای چیه؟»

گفتم: «شاید چون هر کی یه تیکه ازش رو دیده، فکر کرده همه‌ش رو شناخته.»

یک بیت شعرم رو زیر لب خوندم: «تو مرا از تو گرفتی یک دَم، آن تویی را که غریب، در من بود»

آقا پیری پرسید: «این من و توها دیگه چیه؟»

گفتم: «شاید یه وقت‌هایی یکی رو می‌بینی و یه چیزی از خودت توش پیدا می‌کنی، چیزی که تا قبل از اون حتی نمی‌دونستی وجود داره.»

به زن نگاه کردم، صورتش از همه پنهون بود، حتی از منی که داشتم صورتش رو می‌کشیدم. به این فکر می‌کردم که اگه اون آدم فقط چیزی رو در من بیدار کرده، پس لابد از قبل بخشی از من بوده. اما اگه چیزی رو به وجود آورده بود که قبل از دیدنش وجود نداشت، اون‌وقت چی؟ آیا من بدون دیدن اون آدم، باز هم می‌تونستم به کسی تبدیل بشم که حالا هستم؟

برگشتم سراغ نقاشیم اما یه چیزی هنوز ذهنم رو مشغول کرده بود، اینکه اگه چیزی رو فقط در حضور دیگری کشف کرده باشیم، چطور می‌تونیم بفهمیم که از ابتدا بخشی از ما بوده یا نه؟ و اگه هیچ‌وقت نمی‌تونستیم اون بخش رو بدون حضور اون بشناسیم، آیا واقعاً می‌تونستیم اسمش رو «من» بذاریم؟

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «آنچه باقی ماند»، قسمت هفتم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت هفتم: چیزی که از ما باقی می‌مونه

بعضی زخم‌ها رو نمی‌شه با یه نگاه فهمید. بعضی‌هاشون هم درست وسط صورت آدم جا خوش می‌کنن و انگار دیگه قرار نیست هیچ‌وقت فراموششون کنی. نقاشیم مردی بود با صورتی پر از زخم که هرچقدر هم زمان گذشته بود، اثرش هنوز مونده بود. نقاشی رو به آقا پیری نشون دادم، یه مدت نگاهش کرد و گفت: «آدم وقتی این‌همه زخم می‌خوره، بالاخره یه جایی از پا می‌افته.»

گفتم: «همه که از پا نمی‌افتن آقا پیری.»

گفت: «همه هم بلند نمی‌شن.»

به صورت مرد نگاه کردم، نمی‌دونستم قبل از اون اتفاق چه شکلی بوده، چه کسی رو دوست داشته، از چی می‌ترسیده یا دلش می‌خواسته بعداً چه‌کارهایی کنه.

یاد بیتی از شعرم افتادم: «جان آن مَن که جسد نامیدند، بی تو پوسید به دَم، چون من بود»

آقا پیری پرسید: «این شعر رو برای همین مرد گفتی؟»

گفتم: «نه، ولی به این فکر می‌کنم که چقدر چیزها ممکنه توی یه آدم بمیرن، بی‌اینکه کسی متوجه بشه.»

گفت: «آدم بدون بقیه نمی‌تونه زندگی کنه.»

گفتم: «پس چرا این‌قدر راحت همدیگه رو تنها می‌ذاریم؟»

نگاهم کرد و بعد از چند لحظه گفت: «همه بلد نیستن کنار کسی بمونن.»

گفتم: «شما بلدی؟»

اخم کرد و گفت: «من که همیشه اینجام.»

گفتم: «آره، مخصوصاً وقتی که من بخوام نقاشی بکشم، تا ازم بازجویی کنین.»

گفت: «دختر، تو اصلاً درست نمی‌شی.»

گفتم: «شاید قرار نیست همه‌چیز درست بشه آقا پیری.»

دوباره به نقاشیم نگاه کردم، نمی‌دونستم این مرد چه چیزهایی رو از دست داده، شاید اون زخم‌ها یه روزی بسته بشن. اما حتی اگه صورتش دوباره صاف و بی‌نقص می‌شد، آیا همه‌چیز به قبل برمی‌گشت؟

و اصلاً وقتی چیزی از ما می‌میره، اون چیزی که بعدش به زندگی ادامه می‌ده هنوز همون «من» قبلیه؟ یا نه؟

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «صلابت»، قسمت هشتم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت هشتم: غریبه‌ای به نام من

آقا پیری پرسید: «این نقاشی که مرد یک چشمش زیر باندها پنهان شده در مورد چیه؟»

نگاهش کردم و گفتم: «شاید می‌گه هنوز اینجام.»

نگاه مرد چیزی داشت که نمی‌شد نادیده بگیرم. انگار با وجود تمام چیزهایی که ممکن بود از دست داده باشه، هنوز چیزی درونش باقی مونده بود که نمی‌خواست تسلیمش کنه.

از آقا پیری پرسیدم: «قدرت چیه؟»

گفت: «شاید اینه که نذاری چیزهایی که از دست دادی، تمام چیزی باشن که ازت باقی مونده و نذاری فقدان‌ها تمام هویتت رو تعریف کنن.»

بهش فکر کردم، اما خب مسئله فقط این نبود، گاهی اتفاق‌هایی که از سر می‌گذرونیم، خودمون رو هم تغییر می‌دن، چیزهایی می‌بینیم که دیگه نمی‌تونیم فراموش کنیم و تجربه‌هایی رو به‌دست میاریم که باعث می‌شن به آدمی تبدیل بشیم که قبلاً نمی‌شناختیم.

پرسیدم: «فکر می‌کنین آدم بعد از اتفاق‌ها می‌تونه دیگه خودش نباشه؟»

گفت: «گذشته که از بین نمی‌ره، بالاخره یه زمانی خودت بودی.»

ناخودآگاه یاد بیتی از شعرم افتادم: «من تو بودم یا تو بودی در من؟ آنکه پوسید کدامین من بود؟»

نگاهم دوباره به مرد افتاد. نمی‌دونستم چه چیزی باعث شده به اینجا برسه.

آقا پیری پرسید: «تو اگه می‌تونستی یه قسمت از گذشته‌ات رو پاک کنی، این کار رو می‌کردی؟»

مدادم رو بین انگشت‌هام چرخوندم و گفتم: «آخه اگه پاکش کنم شاید دیگه این آدمی نباشم که الانم.»

گفت: «پس قبل از اینکه بخوای چیزی رو پاک کنی، فکر کن قراره چه چیزی رو هم باهاش از دست بدی.»

چیزی نگفتم ولی به این فکر بودم که شاید هیچ‌وقت نتونیم کاملاً از آدمی که قبلاً بودیم جدا بشیم. اما مجبور هم نیستیم که تا آخر همون بمونیم. شاید قدرت واقعی این باشه که گذشته‌مون رو انکار نکنیم، اما اجازه هم ندیم آینده‌مون رو تعیین کنه.

اما هنوز یه سوال برام مونده بود، اگه اون من قدیمی دیگه وجود نداره، چیزی که امروز ازش باقی مونده هنوز همون آدمه؟ یا فقط غریبه‌ایه که اسمش رو از ما به ارث برده؟

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «پیش از فراموشی»، قسمت نهم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت نهم: آن که از من ماند

نقاشی بعدی مردی بود که انگار بخشی از صورتش آروم‌آروم از بین رفته بود، تکه‌ای که به چیزی دورتر تعلق داشت، چیزی که دیگه نمی‌شد بهش دست زد. این نقاشی برای مردی بود که دیگه زنده نبود.

وقتی به آقا پیری نشونش دادم، برخلاف همیشه مدتی سکوت کرد و بعد پرسید: «این مرد مُرده؟ می‌شناختیش؟»

گفتم: «آره، مُرده، ولی نمی‌شناختمش.»

گفت: «پس چرا ازش نقاشی کشیدی؟»

گفتم: «مگه باید حتماً کسی رو بشناسی تا نبودنش رو بفهمی؟»

پرسید: «نبودن کسی که نمی‌شناختیش، چه فرقی با نبودن بقیه داره؟»

گفتم: «شاید فقط خودش نیست که از بین می‌ره، یه عالمه چیز هم باهاش می‌ره، حرف‌هایی که دیگه نمی‌زنه، تصمیم‌هایی که نمی‌گیره و آدمی که ممکن بود چند سال بعد بشه.»

آقا پیری گفت: «ولی بالاخره همه یه روز می‌میرن.»

گفتم: «اینکه همه یک روز می‌میرن، دلیل نمی‌شه نبودن همه‌شون یک معنی داشته باشه.»

بعد بیتی از شعرم رو براش خوندم: «من ندانستم کجا من گشتم، آن فراموشی چرا در من بود؟»

پرسید: «منظورت از این فراموشی چیه؟»

گفتم: «شاید آدم این‌قدر تغییر کنه که دیگه ندونه کدوم قسمت از خودش رو جا گذاشته و شاید هم فقط به تصویری که از خودش ساخته بود، عادت کرده بوده، اصلاً از کجا معلوم که خودمون صاحب اون تصویر باشیم؟»

پرسید: «فکر می‌کنی چیزهایی که توی وجود آدمه، با مرگش از بین می‌رن؟»

گفتم: «فکر کنم بعضی‌هاشون آره، بعضی‌ها هم شاید توی آدم‌های دیگه باقی بمونن، حتی بدون اینکه بدونن از کجا اومدن، ولی بعضی‌ها تنها می‌میرن، بدون اینکه کسی بفهمه چه چیزهایی رو با خودشون بردن.»

و بعد برگشتم سراغ نقاشیم و به مردی فکر کردم که دیگه نمی‌تونست خودش رو تعریف کنه، نمی‌دونستم چه چیزهایی رو فراموش کرده یا آخرین بار چه تصویری از خودش داشته.

خب بالاخره ما هم یه روز تبدیل می‌شیم به تصویری که دیگران ازمون به خاطر می‌سپارن، تصویری که هیچ‌وقت تمام چیزی نیست که واقعاً بودیم و شاید سوال این نباشه که مرگ کی سراغ آدم میاد، بلکه این باشه که آدم پیش از مرگ، چند بار خودش رو از دست می‌ده، بی‌آنکه حتی بفهمه.

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «چیزی شبیه لبخند»، قسمت دهم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت دهم: مرز من و تو

نقاشی بعدی پیرزنی بود با صورتی پر از چین‌وچروک و لبخندی که معلوم نبود از سر چیه؟ نقاشیم رو به آقا پیری نشون دادم، مدتی نگاهش کرد و گفت: «این یکی انگار خیلی چیزها دیده.»

گفتم: «شاید، ولی از کجا معلوم چیزی که دیده، همون چیزیه که ازش به یاد مونده؟»

نگاهم کرد و گفت: «باز می‌خوای از یه صورت، دردسر درست کنی؟»

گفتم: «من؟ این صورت خودش پر از سواله.»

آقا پیری دوباره به زن نگاه کرد و گفت: «آدم هرچی پیرتر می‌شه، بیشتر از گذشته‌ش رو با خودش می‌بره.»

پرسیدم: «اگه بخشی از گذشته‌ش، آدم دیگه‌ای باشه چی؟»

و بعد بیتی از شعرم یادم اومد: «بعد من، تو به تو برمی‌گردی؟ آن تویی که چون منی در من بود»

گفتم: «آقا پیری فرض کن یه نفر سال‌ها توی زندگی یه آدم دیگه حضور داشته. نه فقط توی خاطراتش، توی طرز فکر کردنش، توی انتخاب‌هاش، حتی توی چیزهایی که ازش می‌ترسه. بعد یکی از اون دو نفر می‌میره. به نظرت اون بخشی که توی دیگری مونده هم باهاش می‌میره؟»

آقا پیری گفت: «چرا باید بمیره؟»

پرسیدم: «پس اگه یه نفر چیزی رو از ما یاد گرفته باشه، بعد از مرگ ما هم اون چیز توی دنیا ادامه پیدا می‌کنه؟»

گفت: «شاید نه. ولی خب اگه وارد زندگی یکی دیگه شده باشه، دیگه فقط مال ما نیست.»

پرسیدم: «ولی از کجا بفهمیم چیزی که توی ما مونده، واقعاً مال اونه؟ شاید ما فقط اسمش رو گذاشتیم یادگاری.»

آقا پیری لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «مگه هر چیزی که توی تو وجود داره، از اول مال خودت بوده؟»

به چین‌های صورت زن نگاه کردم. نمی‌دونستم چه کسی رو از دست داده، چه کسی رو در خودش نگه داشته و یا چند نفر از آدم‌هایی که زمانی می‌شناخته، هنوز در تصمیم‌ها و سکوت‌هاش حضور دارن.

آره شاید ما هیچ‌وقت فقط یک نفر نیستیم، شاید هرکدوم‌مون جایی برای ادامه‌ی زندگی آدم‌هایی هستیم که دیگه حضور ندارن. اون آدم‌هایی که بخشی از ما رو ساخته‌ان، بی‌آنکه بدونن روزی تا کجا در ما باقی می‌مونن.

اما هنوز نمی‌دونستم که وقتی کسی از دنیا می‌ره، بخشی از او که در ما زنده مونده، واقعاً ادامه‌ی زندگی اونه؟ یا فقط چیزی از ماست که بدون حضور او، دیگه نمی‌تونیم بشناسیمش؟

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «فریاد»، قسمت یازدهم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت یازدهم: رها گشته

نقاشی بعدیم زنی بود که انگار چیزی درونش فریاد می‌کشید که مدت‌ها فرصت بیرون آمدن نداشت. نقاشیم رو به آقا پیری نشون دادم. مدتی نگاهش کرد و گفت: «فکر می‌کنی چرا داره فریاد می‌زنه؟»

گفتم: «شاید چون دیگه نمی‌تونه ساکت بمونه.»

پرسیدم: «آقا پیری، شما فکر می‌کنین آدم چقدر از خودش رو از بقیه می‌گیره؟»

گفت: «مگه آدم چیزی هم داره که از بقیه نگرفته باشه؟»

گفتم: «پس اگه حتی فکرها و باورهای ما هم از آدم‌های دیگه اومده باشن، چیزی به اسم خود واقعی داریم؟»

آقا پیری گفت: «شاید خودت همون چیزی باشی که از همه‌شون ساختی.»

گفتم: «و اگه یه روز بخوام از همه‌شون جدا بشم؟»

لبخند زد و گفت: «اون‌وقت با چی می‌خوای خودت رو بشناسی؟»

یاد بیتی از شعرم افتادم: «کاش می‌دانستم تو بودی یا من؟ آن رهاگشته که نامش من بود.»

شاید مسئله این نبود که کدوم بخش از وجودمون مال خودمونه و کدوم بخش رو از دیگران گرفتیم. این بود که اگه همه‌ی چیزی که از دیگران در ما شکل گرفته کنار می‌رفت، اصلاً چیزی باقی می‌موند که بتونیم اسمش رو «من» بذاریم؟ گفتم: «پس ما هیچ‌وقت واقعاً خودمون نیستیم؟»

آقا پیری جواب داد: «شاید خودت بودن، این نباشه که از هیچ‌کس تأثیر نگرفته باشی و این باشه که بدونی کدوم تأثیرها رو هنوز می‌خوای با خودت نگه داری.»

پرسیدم: «و اگه دیگه نتونیم تشخیص بدیم کدوم انتخاب خودمونه و کدوم رو فقط یاد گرفتیم؟»

گفت: «اون‌وقت شاید باید از خودت بپرسی اگه هیچ‌کس قرار نبود درباره‌ات قضاوت کنه، باز هم همین آدم می‌شدی؟»

نمی‌دونم شاید ما هیچ‌وقت به یک «خود خالص» نمی‌رسیم به کسی که پیش از تمام آدم‌ها، خاطره‌ها و اتفاق‌ها وجود داشته. شاید چیزی که اسمش رو «من» گذاشته‌ایم، حاصل همه‌ی برخوردهایی باشه که با جهان داشتیم. اما اگه حتی انتخاب‌هامون هم از گذشته تأثیر گرفته باشن، مرز آزادی ما کجاست؟

اگه «من» امروز، حاصل تمام آدم‌هاییه که دیدم، پس وقتی خودم رو تغییر می‌دم، دقیقاً چه کسی تغییر می‌کنه؟ شاید بعضی سوال‌ها قرار نیست ما رو به خودمون برگردونن فقط شاید قراره نشونمون بدن که اون کسی که تمام عمر دنبالش می‌گشتیم، هیچ‌وقت یک نفر ثابت نبوده.

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «غیاب»، قسمت دوازدهم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت دوازدهم: گم شده

نقاشی جدیدم مردی بود که نیمی از صورتش در تاریکی فرو رفته بود، انگار که بخشی‌ش تصمیم گرفته بود دیگه دیده نشه. نقاشی رو به آقا پیری نشون دادم. کمی نگاهش کرد و گفت: «چرا نصف صورتش رو نکشیدی؟»

گفتم: «کشیدم، فقط معلوم نیست.»

گفت: «چه فرقی می‌کنه؟»

به نقاشیم نگاه کردم و گفتم: «خب شاید برای خودش فرق داشته باشه. شاید یه چیزهایی توی آدم هست که خودش هم نمی‌خواد ببینه.»

گفت: «وقتی نگاهشون نکنه که چیزی عوض نمی‌شه.»

گفتم: «پس چرا آدم این کار رو می‌کنه؟»

شانه بالا انداخت و گفت: «شاید چون بعضی حقیقت‌ها رو نمی‌شه دید.»

پرسیدم: «اگه یه قسمت از خودمون رو نشناسیم، از کجا بفهمیم وجود داره؟»

آقا پیری گفت: «دختر، آدم که نمی‌تونه همه‌چیز رو درباره‌ی خودش بدونه.»

گفتم: «پس چطور این‌قدر راحت می‌گه من خودم رو می‌شناسم؟»

گفت: «چون اگه هر روز شک کنه که کیه، دیگه چطور می‌خواد زندگی کنه؟»

گفتم: «شاید هم برای همین زندگی می‌کنه چون هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی شک نکرده.»

نگاهم کرد و گفت: «واقعاً گیر دادیا! تو می‌خوای آدم رو هم از خودش بگیری؟»

خندیدم و گفتم: «نه آقا پیری. فقط می‌خوام بدونم چیزی که از خودش می‌شناسه، واقعاً تمام چیزیه که هست؟»

آقا پیری گفت: «شاید هیچ‌کس تمام خودش نباشه.»

می‌دونین شاید اصلاً شناختن خود، پیدا کردن چیزی گم‌شده نباشه فقط روبه‌رو شدن با چیزی باشه که تمام این مدت وجود داشته، اما ما دلیلی برای دیدنش نداشتیم.

اما اگه اون بخشی از وجودمون که نمی‌شناسیم، با تصویری که از خودمون ساختیم در تضاد باشه، کدوم یکی رو باید باور کنیم؟

آن چیزی که فکر می‌کنیم هستیم؟

یا آن چیزی که حتی جرئت نکردیم ببینیم؟

© آفاق موثقی

نقاشی سیاه‌قلم «آن سوی دیدن»، قسمت سیزدهم از مجموعه «انسان، پس از انسان»، اثر آفاق موثقی

قسمت سیزدهم: آنچه در نگاه ماند

آخرین نقاشیم مردی بود که انگار سال‌های زیادی رو پشت سر گذاشته بود. چشم‌هاش خسته بود، اما هنوز چیزی در نگاهش وجود داشت که نمی‌ذاشت به‌سادگی از کنارش بگذرم. نقاشی رو به آقا پیری نشون دادم، مدتی نگاهش کرد و گفت: «خب بالاخره این یکی دیگه انگار چیزی از آدم نمی‌خواد.»

گفتم: «از کجا معلوم؟ شاید فقط دیگه چیزی برای خواستن نداره.»

آقا پیری چیزی نگفت. منم پرسیدم: «فکر می‌کنین آدم آخرش به جایی می‌رسه که دیگه چیزی براش مهم نباشه؟»

پرسید: «آدم؟ یا چیزی که از آدم باقی می‌مونه؟»

به مرد نگاه کردم به چشم‌هاش، به خط‌هایی که دورشون جمع شده بود و به لب‌هایی که انگار حرفی برای گفتن داشت، اما سال‌ها بود از گفتنش گذشته بود. گفتم: «از کجا بفهمیم چیزی که از ما باقی مونده، خودمونیم؟»

آقا پیری سرش رو تکون داد و گفت: «نمی‌دونم.»

گفتم: «این جواب خیلی ناامیدکننده‌ست.»

لبخند زد و گفت: «تو هم هنوز از زندگی انتظار داری آخرش جواب درست رو بهت بده؟»

پرسیدم: «آقا پیری، اگه یه روز همه‌ی این نقاشی‌ها رو از جلوی چشممون بردارن، ازشون چی باقی می‌مونه؟»

گفت: «بستگی داره چی ازشون با خودت برده باشی.»

گفتم: «و اگه چیزی نبرده باشیم؟»

نگاهش رو از مرد گرفت و به من دوخت و گفت: «شاید هنوز وقتش نشده باشه بفهمی چی دیدی.»

مدادم رو روی میز گذاشتم. دیگه نمی‌خواستم چیزی به نقاشی اضافه کنم. خب بعضی چهره‌ها اصلاً قرار نیست معمایی رو حل کنن. به آقا پیری گفتم: «می‌دونین، فکر می‌کنم تمام این مدت داشتم دنبال یه چیز می‌گشتم. چیزی که ثابت کنه آدم‌ها بیشتر از چیزی هستن که ازشون باقی می‌مونه.»

آقا پیری لبخند زد و گفت: «و پیداش کردی؟»

به آخرین نقاشی نگاه کردم. نمی‌دونستم بعد از خاموش شدن این چراغ‌ها و خالی شدن این اتاق، چه چیزی از این مجموعه باقی می‌مونه. شاید چند قاب روی دیوار، چند داستان و صداهایی که بهشون گوش داده بودیم. اما یک سوال هنوز با من بود: اگه تمام عمرمون رو صرف تبدیل شدن به کسی کنیم که امروز هستیم، وقتی که همه‌چیز تموم بشه، چه چیزی از ما باقی می‌مونه؟ خودمون؟ یا فقط اثری که روی دیگران گذاشتیم؟

© آفاق موثقی

نقاشی آخر Epilogue

حالا این مجموعه به آخرش رسیده، اما مقوای سفید هنوز باقی مونده. و این بار چیزی که روی اون نوشته می‌شه از من نیست؛ از توئه.

داستان آخر: نقاشی آخر

بعد از آخرین نقاشی این مجموعه آقا پیری از من پرسید: «خب، دختر، تموم شد؟»

گفتم: «فکر کنم.»

گفت: «فکر می‌کنی یا واقعاً تموم شده؟»

گفتم: «آقا پیری، اگه قرار باشه تا وقتی جواب همه‌ی سوال‌هام رو پیدا نکردم دست از نقاشی نکشم که نمی‌شه.»

خندید و گفت: «بالاخره یه حرف عاقلانه زدی.»

خندیدم و گفتم: «نگران نباشین، احتمالاً تکرار نمی‌شه.»

مدتی هردومون سکوت کردیم. تمام اون صورت‌ها حالا کنار هم بودن؛ آدم‌هایی که هرکدوم چیزی رو از من پنهان کرده بودن و یا شاید من چیزی رو در اون‌ها دیده بودم که خودشون هم ازش خبر نداشتن. گفتم: «آقا پیری، شما فکر می‌کنین این آدم‌های تو نقاشی واقعاً چیزی از خودشون به من نشون دادن؟ و یا اگه هرکس یه چیزی از خودش رو توی این نقاشی‌ها پیدا کنه، یعنی من الان دقیقاً چی رو کشیدم؟»

آقا پیری گفت: «شاید هر دو یا شاید هم هیچ‌کدوم.»

گفتم: «شما واقعاً استعداد عجیبی دارین که آدم رو به جایی برسونین که از اول هم نمی‌دونسته کجا بوده.»

گفت: «اینم یه هنره، دختر.»

بعد یک مقوای سفید بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. آقا پیری پرسید: «این دیگه چیه؟»

گفتم: «نقاشی آخر.»

نگاهی به مقوا انداخت و گفت: «پس چرا هیچی توش نیست؟»

گفتم: «چون این یکی رو نمی‌خوام خودم تموم کنم. می‌خوام هرکس که این مجموعه رو دید، اگه چیزی برای گفتن داشت، یه چیزی روش بنویسه. شاید یه خاطره، یه سوال، یه جمله یا حتی چیزی که هیچ‌وقت نتونسته به کسی بگه. فکر می‌کنین یه روز کسی ما رو به یاد میاره؟»

گفت: «نمی‌دونم.»

برای آخرین بار به نقاشی‌ها نگاه کردم. شاید ما هیچ‌وقت نتونیم تمام یک انسان رو بشناسیم و حتی خودمون رو.

اما شاید زندگی همین برخوردهای کوتاه و همین بخش‌های کوچکی باشه که از هم به ارث می‌بریم. چیزهایی که گاهی تا مدت‌ها بعد از رفتن آدم‌ها، در ما به زندگی ادامه می‌دن.

اگر چیزی از اینجا با خودت می‌بری، چیزی هم از خودت برای ما به جا بگذار؛ برای من و آقا پیری...

برای من بنویس: @afagh.movasseghi.art

اطلاعات نمایشگاه Visit

زمانساعت ۱۶ تا ۲۱
تاریخ۱۵ آبان ۱۴۰۵
مکانخانه گستر، قطعه CT46، ساختمان جام جم۰۷۶ ۴۴۴۵ ۴۰۶۷۰۹۰۱ ۷۲۲ ۹۰۶۰
مسیریابی روی نقشه

تماس Contact

حقوق مادی و معنوی آثار Rights

تمامی آثار ارائه‌شده در مجموعهٔ «انسان، پس از انسان»، شامل نقاشی‌ها، داستان‌ها و روایت‌های نوشتاری، شعرها و محتوای صوتی و پادکست (از جمله صدای روایت‌کننده)، حاصل آفرینش و تولید هنری آفاق موثقی هستند.

کلیهٔ حقوق مادی و معنوی این آثار، از جمله حقوق مربوط به تکثیر، انتشار، بازنشر، استفاده و بهره‌برداری از آن‌ها، متعلق به آفاق موثقی است. هرگونه استفاده، بازتولید، انتشار یا بهره‌برداری از آثار و محتوای این مجموعه، به‌صورت کامل یا جزئی، منوط به کسب اجازهٔ کتبی از صاحب اثر است.