دیگه تموم شده بود
بالاخره روزی رسیده بود که نزدیک دو سال منتظرش بودم. نقاشیا آماده بودن، داستانها نوشته شده بودن و قرار بود آدمایی که تا دیروز فقط روی کاغذ زندگی میکردن، برای چند ساعت از قابها بیرون بیان و روبهروی آدمای واقعی قرار بگیرن. نقاشیا رو روی پایهها گذاشته بودم و شناسنامهی هر کدوم رو هم بالا سرشون. همهچی طبق یه چارچوب و اصول بود، همونطور که همیشه انتظارش میرفت.
داشتم کاغذهای اضافه روی میز رو مرتب میکردم که یکدفعه گفت:
«فکر میکنم یه چیزی رو اشتباه کشیدی.»
یهو دلم هوری ریخت. گفتم: «کدومشون؟»
ولی جوابی نداد.
آقا پیری از اون آدمهایی بود که وقتی تصمیم میگرفت چیزی نگه، حتی اگر دنیا به آخر میرسید، حرف نمیزد. البته دنیا هم اگر به آخر میرسید، احتمالاً اول ایراد میگرفت که چرا زودتر خبرش نکردن.
گفتم: «خب، حداقل یه نشونه بده. اینهمه آدم کشیدم.»
گفت: «خودت باید بفهمی.»
نگاهم رو به نقاشیا دوختم. همهشون رو خودم کشیده بودم. ساعتها به صورتهاشون نگاه کرده بودم، خط زده بودم، پاک کرده بودم و دوباره از نو ساخته بودم. برای هر کدوم داستانی نوشته بودم؛ چیزهایی که شاید کسی از روی یک تصویر به ذهنش نمیرسید.
اما حالا که کنار هم قرار گرفته بودن، انگار چیزی بینشون بود که موقع کشیدنشون ندیده بودم.
گفتم: «آقا پیری، من این آدما رو از رو تصویرشون کشیدم؟»
آقا پیری گفت: «این که نشد جواب.»
خب راست میگفت. یا شاید فقط خوب بلد بود آدم رو به جایی برسونه که دیگه جوابای خودش هم به دردش نخورن.
به نقاشیام نگاه کردم.
پروندهای باز شده بود که متهمش من بودم و شاکیش پیرمردی که خودم کشیده بودمش. البته اون همیشه شاکی بود، حتی از اسمی که براش گذاشته بودم.
ولی خب الان من حتی نمیدونستم اتهامم دقیقاً چیه؟
دوباره به نقاشیام نگاه کردم. اونا هم داشتن منو نگاه میکردن.
اولین نگاهم به نقاشیای افتاد که خطهایی از صورتش بیرون زده بودن. مدتی بهش نگاه کردم. چیزی درون اون چهره بود که نمیخواست به مرزهای صورتش محدود بمونه.
با خودم فکر میکردم آدم تا کجا میتونه از چیزی که دیده میشه فراتر بره، بدون اینکه واقعاً از چیزی که هست دور بشه؟
مداد رو از روی میز برداشتم و بین انگشتهام چرخوندم.
آقا پیری گفت: «حالا فهمیدی چی رو اشتباه کشیدی؟»
گفتم: «هنوز نه.»
بعدش گفت: «پس چرا لبخند میزنی؟»
گفتم: «چون فعلاً فقط متهمم، نه محکوم.»
پیرمرد زیر لب چیزی گفت که درست نشنیدم، یا حداقل اون موقع دلم نمیخواست بشنوم.
از کنار اون نقاشی گذشتم و چشمم به مردی افتاد که خارها مثل تاجی بیتلالو روی سرش بودن. شاید باید از او شروع میکردم؛ از کسی که رنجش، پیش از اونکه چیزی دربارهش بدونی، خودش رو به نگاهت تحمیل میکنه.
آقا پیری گفت: «به چی نگاه میکنی؟»
گفتم: «به نقاشی.»
«میدونی آقا پیری، گاهی یه نشونه اونقدر بزرگ میشه که صاحبش رو پشت خودش پنهون میکنه. بعد آدما به جای اینکه کسی رو ببینن، فقط همون نشونه رو به خاطر میسپارن.»
آقا پیری با دقت نگاهم کرد.
«دختر، باز شروع کردی. این رو از کجا آوردی دیگه؟»
گفتم: «آقا پیری، شما با این روشی که داری پیش میبری، زندگی رو برای همه سخت میکنیا.»
بهم گفت: «زندگی رو من سخت نکردم. تو برای هر چیزی یه جواب پیدا میکنی، بعد تازه یادت میافته سوال چی بوده.»
خواستم چیزی بگم، اما دیدم حرفش اونقدرا هم بیربط نیست.
از نقاشیم فاصله گرفتم و چشمم به دو زن افتاد که کنار هم بودن؛ یکی با گلی تو موهاش و اونیکی با کلاهی روی سرش و نگاهی محکم.
دو چهرهی متفاوت. دو داستان. و من برای هر کدوم گذشتهای تصور کرده بودم: حرفهایی که شاید گفته بودن، اتفاقهایی که شاید از سر گذرونده بودن و آیندهای که میتونست انتظارشون رو بکشه.
همهچیز تو ذهنم مرتب بود و من برای هر دو، چیزهایی تو ذهنم ساخته بودم.
اما حالا که کنار هم ایستاده بودن، به این فکر میکردم که آدم گاهی از یک نگاه، یک زندگی کامل میسازه. بعد اونقدر به داستان خودش عادت میکنه که یادش میره همهچیز از یه نگاه شروع شده بود.
و حالا این دو زن شاید هیچکدوم شبیه داستانهایی نبودن که براشون نوشته بودم.
از کنارشون گذشتم. اونطرفتر، چهرهای بود که حتی فرصت این حدسزدنا رو هم از من میگرفت. آره، صورتش پوشیده بود.
به نقاشیم که نگاه میکردم، چیزی که نمیدیدم بیشتر از چیزی که میدیدم توجهم رو جلب میکرد.
وقتی چهرهای پیدا نیست، ذهن بیکار نمیمونه و جاهای خالی رو پر میکنه. برای چیزی که نمیدونه، دلیل میسازه و برای کسی که نمیشناسه، گذشته مینویسه.
آقا پیری گفت: «تو دربارهی این چی میدونی؟»
گفتم: «به اندازهی چیزی که میبینی و اون چیزهایی که نمیبینی؟»
پیرمرد سرش رو کمی کج کرد و گفت: «پس ممکنه هرچی بیشتر دربارهاش فکر کنی، از خودش دورتر بشی.»
گفتم: «اینطوری پس بهتره دربارهی هیچکس چیزی نگیم؟»
آقا پیری گفت: «بیا، باز شروع کرد! من اینو نگفتم، دختر.»
گفتم: «خب، آخه شما هم هیچوقت چیزی رو کامل نمیگین.»
آقا پیری گفت: «چون تو قبل از اینکه حرفم تموم بشه، جوابش رو آماده میکنی.»
زیر چشمی نگاش کردم و رفتم سراغ نقاشی بعدیم و جواب آقا پیری رو هم گذاشتم سر وقتش بهش بدم. تو نقاشیای بعدم چهرهها پنهان نبودن. زخمها پیدا بودن.
آقا پیری گفت: «اینا رو میشناسی؟»
گفتم: «خب، من کشیدمشون.»
یهو گفت: «نپرسیدم کی کشیده. گفتم واقعاً میشناسی؟»
بهشون نگاه کردم. میخواستم بگم: «خب، دونستن شکل یه چیزه، ولی با دونستن خود اون چیز فرق داره.»
ولی به جاش گفتم: «از کجا باید شناختشون؟»
هر دو برای چند لحظه فقط به نقاشیا نگاه کردیم.
یهو آقا پیری گفت: «شاید همیشه لازم نیست از جایی شروع کنی که فکر میکنی باید شروع کنی.»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «یعنی همین که پرسیدی...»
اوف، دوباره از اون جوابایی بهم داد که تا چند روز باید به خودم میگفتم: «اصلاً بیکار بودی ازش سوال پرسیدی؟» از این جوابهای نصفهنیمه. حرصم میگرفت؛ انگار قرار نبود هیچوقت چیزی رو تموم کنه. نه حرفهاشو، نه بحثهاشو، نه حتی سکوتش رو.
یهو نگاهم روی صورت مردی موند که دیگه زنده نبود. کنار بقیه بود، اما انگار فاصلهاش با قابهای دیگه خیلی بیشتر بود.
مدتی چیزی نگفتم. صورت مرد تو خودش انگار محو شده بود؛ مثل چیزی که زمان آرامآرام از روش عبور کرده باشه.
آقا پیری هم ساکت بود، اما این سکوتش با سکوتهای معمولش فرق داشت. نه میخواست آدم رو وادار کنه جواب بهتری پیدا کنه، نه اینکه پشتش یک تذکر آماده مثل همیشه پنهان کرده بود. فقط سکوت بود؛ یه سکوت خالص.
به مرد نگاه کردم و به این فکر میکردم که وقتی کسی دیگه نیست، چه چیزی از او باقی میمونه؟
گفتم: «فکر میکنی آدمها بعد از رفتن هم تغییر میکنن؟»
آقا پیری آهسته گفت: «اون آدم که دیگه نیست. این ماییم که هر بار جور دیگهای به یادش میاریم.»
بعدش پرسید: «این یکی چرا فریاد میکشه؟»
به زنی نگاه کردم که سرش باند داشت، و بعد به اونی که داشت انگار فریاد میکشید، و بعد به کلمهی «فریاد» فکر کردم.
واقعاً چرا؟
گاهی چیزی رو که نیست میفهمیم و چیزی رو که هست، نه. و بعد، برای اینکه ندانستنمون معلوم نشه، بهش یه اسم میدیم. بعد با همون خیال، خودمون رو راحت میکنیم.
گفتم: «شما همیشه باید آدم رو گیر بندازی، آقا پیری؟»
گفت: «نه. بعضی وقتها خودت بهاندازهی کافی خوب این کار رو میکنی، دختر.»
خندیدم و گفتم: «خیلی ممنون. میدونی آقا پیری، واقعاً حضور شما تو این مجموعه ضروری بودا!»
اونم با غرور همیشگیش گفت: «بالاخره یکی باید حواسش به کارت باشه. نمیشه که یه چیزی بکشی و بدون بازخواست من بری پی کارت. هر چیزی اصولی داره، دختر.»
زیر لب گفتم: «باز شروع کرد.» البته نمیدونم شنید یا نه.
نقاشی بعدیم پسری بود که موهای فری داشت و یه سمت صورتش تاریک بود.
نگاهم بین دو بخش چهرهاش میرفت و میومد. دلم میخواست براش معنایی پیدا کنم؛ چیزی که بتونم به اون تکیه کنم و بگم: «خب، بفرما آقا پیری، اینم جواب.» اما هر بار که به نتیجهای نزدیک میشدم، دوباره از خودم میپرسیدم: آیا این معنا تو خود تصویره یا من دارم اینو به تصویر اضافه میکنم؟
آقا پیری گفت: «خب دختر، این یکی رو دیگه چی میگی؟»
گفتم: «عومممم، هنوز هیچی.»
یهو گفت: «عجب. بالاخره یاد گرفتی قبل از جواب دادن، یه کم هم صبر کنی.»
گفتم: «نگران نباش آقا پیری، اینم میگذره.»
گفت: «معلومه که میگذره، دختر جون. آخه تو حتی برای صبر کردن هم عجله داری.»
لبخند زدم و دوباره به پسر نگاه کردم؛ به اینکه یه چهره میتونه همزمان چیزهای متفاوتی پیش چشم آدم بذاره. اما ما معمولاً دوست داریم از میون اونا یکی رو انتخاب کنیم؛ یه توضیح که همهچیز رو مرتب کنه و خیالمون رو راحت.
شاید به همین دلیل بود که از جوابهای نصفهنیمه خوشم نمیاومد. برام مثل یه پیتزای نصفهنیمه بود که نمیخواستم بهش حتی دست بزنم، حتی اگه رست بیف باشه و البته از نوع اسپایسیش.
به نقاشی بعدی نگاه کردم؛ مردی که مستقیم به روبهروش نگاه میکرد و لبخندش ملایم بود. از اون لبخندا که آدم ممکنه از کنارش بگذره و فکر کنه چیز خاصی برای فهمیدن وجود نداره.
بعد از اینهمه چهره، به خودم گفتم بالاخره به کسی رسیدم که لازم نیست دربارهاش کلی فکر کنم.
آقا پیری گفت: «این یکی رو شناختی، نه؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «پس چرا اینقدر راحت نگاهش میکنی؟»
شونه بالا انداختم و گفتم: «شاید چون به نظر نمیاد چیزی رو ازم پنهان کرده باشه.»
پیرمرد خندید و گفت: «باز یه چیزی از خودت براش در آوردی، اینو از کجا فهمیدی؟»
خواستم جواب بدم، اما واقعاً من چیزی دربارهی این مرد نمیدونستم. فقط لبخندش رو دیده بودم و از روی همون لبخند، احساس راحتی میکردم. شاید همین کافی بود که برای چند لحظه فراموش کنم چقدر کم میدونم.
قبل از اینکه آقا پیری منو بازخواست کنه، خودم پیشقدم شدم و گفتم: «خب آقا پیری، شما بگین. چی رو اشتباه کشیدم؟»
ابروی پرپشتش رو داد بالا و زیر چشمی با لبخند ریزی نگام کرد و گفت: «عجب... همیشه دفاع بهتر از حمله است، نه؟»
بعد خندید و گفت: «دختر، حیف که دوستت دارم.»
«خب حالا اول بهم بگو، هنوز فکر میکنی جوابش توی یکی از این قابهاست؟»
«دختر، شاید صورتشون رو درست کشیده باشی، شاید هم نه. اما از کجا میدونی چیزی که ازشون فهمیدی، همون چیزیه که واقعاً بوده؟»
به چهرهها نگاه کردم. همشون مقابل من ایستاده بودن و انگار اونا هم انگشت اتهامشون به سمت من بود؛ حتی کسی که اول از همه کشیده بودمش. اونم روبهروم نشسته بود و داشت بازخواستم میکرد.
بله، آقا پیری؛ پیرمردی که با سایهروشنها ساخته بودمش، اما حرفهایی میزد که انگار من رو بهتر از خودم میشناسه.
به چشمهای هم خیره شدیم.
من به این فکر میکردم که شاید خودم هم از همون جنس تصویرهایی باشم که ساختم: تصویری که دیگران از من دارن، تصویری که خودم از خودم ساختم، و چیزی که شاید میون این دو گم شده باشه.
به آقا پیری نگاه کردم و گفتم: «یه چیزی برات بخونم؟»
گفت: «اگه قراره طولانی باشه، اول بگو که همین اول بگم نه.»
خندیدم و گفتم: «تو دیگه مثل بقیه نباش آقا پیری، یکم حوصله کن و گوش بده.» و بعدش شروع کردم به خوندن:
من در آینه تصویر تو را میدیدم
در خیالم مَن بود
هر شب و روز تو را میدیدم
آن منی را که مَناش در مَن بود
در خیالم جان و روحم یک مَن
آن جدا مَن شده، از هر مَن بود
تو مرا از تو گرفتی یک دَم
آن تویی را که غریب، در مَن بود
جان آن مَن که جسد نامیدند
بی تو پوسید به دَم، چون مَن بود
من تو بودم یا تو بودی در من؟
آنکه پوسید کدامین من بود؟
من ندانستم کجا مَن گشتم
آن فراموشی چرا در من بود؟
بعد من، تو به تو برمیگردی؟
آن تویی که چون منی در من بود
کاش میدانستم تو بودی یا من؟
آن رها گشته که ناماش، من بود
وقتی خوندنم تموم شد، آقا پیری چیزی نگفت. منم دلم نمیخواست سکوتش رو با سوال یا شوخی پر کنم. به صورتش نگاه کردم؛ به خطهایی که خودم کشیده بودم، به موها و ابروهاش، به چینهایی که با مداد ساخته بودم و حالا تو قاب، شکل یک آدم رو پیدا کرده بودن.
نمیدونستم اون تو این سکوت چه فکری میکرد. شایدم لازم نبود هم بشنوم، چون بعضی چیزها وقتی به زبان میان، کوچکتر از چیزی میشن که درون آدم بودن.
کنار نقاشی آقا پیری، مقوای سفیدی روی سهپایه گذاشتم و یه قلمو هم کنارش. دلم خواست هر کدوم از بازدیدکنندهها چیزی روی اون بنویسه؛ خاطرهای، فکری، یا فقط چند کلمه از چیزی که تو این چهرهها دیده بود.
به مقوا نگاه کردم. سفید بود؛ خیلی سفید. آماده برای اینکه کسی چیزی بهش اضافه کنه.
آقا پیری گفت: «بالاخره فهمیدی کدوم رو اشتباه کشیدی؟»
لبخند زدم و گفتم: «نه.»
گفت: «پس اینهمه گشتن برای چی بود؟»
کمی فکر کردم و گفتم: «شاید برای اینکه بفهمم نمیدونم.»
آقا پیری سرش رو تکون داد و گفت: «بالاخره یه جواب درست دادی.»
گفتم: «لطفا این لحظه رو خراب نکن، آقا پیری.»
بعدش یهو هر دو خندهمون گرفت و من دوباره به نقاشیهام نگاه کردم. آدمهایی که کشیده بودم هنوز تو قاب خودشون بودن، اما حالا هر چهره فراتر از خطوطی بود که کشیده بودم.
نمایشگاه بعد از یه روز قراره تموم بشه، اما پروندهای که آقا پیری باز کرده بود هنوز بسته نشده. پروندهی نقاشیای که نقاشیهاش متهمش کرده بودن؛ همونایی که خودش بهشون هویت داده بود.
نمیدونم. شاید واقعاً متهم من بودم. و شاید هم هرکسی که روبهروی این چهرهها میایسته، اونم سهمی تو این اتهام داشته باشه.
نمیدونم.
حالا که به پایان رسیده بودم، هنوز یه سوال برام باقی مونده بود؛ این که:
اگه روزی تصویری که از خودت ساختی فرو بریزه، چه چیزی از تو باقی میمونه؟
انسان، پس از انسان